خرید بک لینک

باز شهریور....

دلم برای همآغوشی صمیمی تنهایمان

برای نوازش

برای صدا کردن های تو

برای حرف های خوب

تنگ شده

صدایم کن !

دلم برای دوست داشتن های بی انتها

برای شب های تا صبح...بدون خواب

برای خودم

برای خودت

پنجره و مهتاب

تنگ شده

صدایم کن...

پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٦/٦/٤ - fafarit

برچسب: شهریور, نویسنده: حامد صالحی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 4:58

آشکارسازی ... آری یا نه...؟ اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است یادمه سالهای اول بهت گفتم کاشکی آشکارسازی اتفاق نمی افتاد و تو با تعجب نگاهم کردی و پرسیدی دلت میاد اینو یگی ؟ آخه چرا؟! و من بهت گفتم آخه قشنگی عشق به اینه که توی دل آدما مث یه راز باقی بمونه. وقتی آشکار میشه انگار دچار روزمرگی میشه و قداستش رو از دست میده ولی تو نظرت چیز دیگه ای بود. کاملا مخالفادامه مطلب

برچسب: آشکارسازی, نویسنده: حامد صالحی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 4:58

از آرشیو اسفند 95 مست می بیدار گردد نیمه شب مست ساقی روز محشر بامداد زمانی 50 بار از روی این شعر رونویسی کردی ولی به قول شیخ حسن در سریال سربداران " نیاموختی !" یادش بخیر ... چقدر تلاش کردم تا سی دی های سریال مورد علاقه ات رو پیدا کنم و با چه شوقی در کنار هم دیدیمش... نمیدونم هنوز داریشون یا مثل بقیه یادگارهای من اونا رو هم از زندگیت زدودی تا خدای نکرده چیزی تو رو به یاد من نندازه !! پيام هاي دادامه مطلب

برچسب: آرشیو,اسفند, نویسنده: حامد صالحی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 4:58

از آرشیو دی 95 توهمات یک دیوونه ی خودخواسته نه...مطمئنم همه ی این ماجرا یه شوخیه...مگه میشه غیر از این باشه؟... یه روزی از همین روزا میاد میگه ففری داشتم باهات شوخی میکردم...میخواستم ببینم چقدر جنبه ی شوخی داری! نه....دارم خواب میبینم .... زود زود از خواب میxadپرم ....میxadبینم با لبخند بالای سرم واستاده... میگه چه خوابی میدیدی؟ همش توی خواب هق هق میکردی! نه بابا مگه میشه؟ اصلا امکان نداره! احتادامه مطلب

برچسب: آرشیو, نویسنده: حامد صالحی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 20:15

نصف منو پس بده...! کاش می دانستی یک زن از لحظه ای که دوستت دارم می گوید از لحظه ای که بوسیده میشود از لحظه ای که به آغوش کشیده میشود دیگر خودش نیست می شود تو می شود با هم بودن آن لحظه که ترکش می کنی دو نیم اش می کنی و یک نیمه اش را با خود می بری نگو زمان همه چیز را حل می کند که زمان تنها کند می کند جستجوی او را برای یافتن نیمه دیگرش نگو فراموش کن که او یک چشمش همیشه باقی می ماند به نیمه رفته ی دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 20:15

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 22:26

به نیمه گمشده ام ...

اگر که نتوانم تو را تا ابد ببینم

بدان که همواره تو همراه من خواهی بود

از درون

و از برون

همراه من خواهی بود

بر نوک انگشتانم

بر تیغه های ذهنم

و در میانه ها

در میانه های آنچه که هستم

از آنچه که از من باقی خواهد ماند

"چارلز بوکوفسکی"

پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٦/٥/۸ - fafarit

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 22:26

از آرشیو مرداد 95 گفتگوهای درونی من این روزها تمومی نداره... گاهی با خودم گاهی با تو... اغلب با بغض و آه ... در اولین لحظات بعد از بیداری صبح...در آخرین لحظات قبل از خواب شب... و نیمه شب ها که بارها و بارها از خواب میپرم و با خودم کلنجار میرم که دوباره خوابم ببره ... موقع رانندگی در راه شرکت و در رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 22:26

گفتگوهای درونی

چرا می نویسم؟!! من که هر چی می نویسم آتیش درونم فروکش نمیکنه؟ اصلا برای کی می نویسم؟ اونی که باید بخونه که نیست ...تازه فرض کن یه روزی بیاد و بخونه... مگه نوشته های من یک هزارم از حال و روزم رو نشون میده؟! تازه فرض کن نشون بده... مگه براش مهمه؟! اگه مهم بود که عشق جاودانیش (به قول خودش) رو توی این جهنمی که با دست خودش شعله ور کرده رها نمیxadکرد... !

پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٦/٢/۱۱ - fafarit

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 15:16

برای نیمه گمشده ام... عشق جاودانه ام... با چی خالی کنم هر شب یه بغضی قد یه کوهوشبایی که بغل کردم یه قاب عکس بی روحُوکجایی که ببینی من چه دردی میکشم بی توچه زجری میشکم وقتی میبینم جای خالیتو... تو رفتی خاطرات تورفیق ِ اشک چشمامندر و دیوار این خونه غریبی میکنن با منیه دریا بودی و چشمم حریف بغض دریا نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 15:16

چند روز پیش باز دست زمانه گذر من رو به بارسلونا انداخت ... خاطرات پنج و نیم سال پیش مث فیلم از جلوی چشمام رد میشد... الان هم که دارم از داخل نیوکمپ این پست رو میذارم هنوز در عجبم که همسفر نه ساله ی زندگیم چه جوری من رو با همه ی این خاطرات ترک کرد تا با دیگری خاطره بسازه...

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: جمعه 18 فروردين 1396 ساعت: 11:26

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 9:34

می بینی چه دنیای بامزه و عجیبیه  زمانی که نگران بودی من از ارتفاع 113 متری سقوط کنم قطعا نمیدوستی که چند سال بعدش قراره منو از بالای بلندترین قله ی دنیا پرت کنی به ته عمیق ترین دره دنیا...حالا اجازه میدی از سقوط حرف بزنم؟!!!  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 9:34

و کماکان دلم آشوب میشه هر لحظه که فکر میکنم که تو تونستی با من....، با من...!، با من... ؟ نمیدونستم جمله ی بالا رو با چه فعلی کامل کنم که لااقل جزئی از حق مطلب رو ادا کنه ...  تو با قلب ویرانه ی من چه کردی؟! ببین عشق دیوانه ی من چه کردی! در ابریشم عادت آسوده بودم... تو با بال پروانه من چه کردی؟!   جهان من از گریه ات خیس باران... تو با سقف کاشانه من چه کردی؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 9:34

برچسب: نویسنده: حامد صالحی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 9:34

صفحه بندی